نمونه هايي ازهشدارهاي پليسي
نمونه هايي جمع آوري شده ازصفحات حوادث روزنامه ها از قبيل سرقت،قتل،كلاهبرداري،شركتهاي هرمي، اختلاس، شيادي، رمالي، جادوگري، دعانويسي، كيف قاپي،تردستي،چشم بندي،زورگيري،ربايش،سرقت به عنف،زناي به عنف،آدم ربايي،سعت غيرمجاز،سبقت غيرمجاز،خواب آلودگي وچرت زدن درحين رانندگي،خوردن مشروب الكلي ورانندگي،چاقوكشي،عربده كشي،متلك گفتن،مزاحمت نواميس، فرار از منزل، خودكشي، خودزني، قاچاق، مشروب، اعتياد، ترياك، حشيش، هروئين، كريستال،شيشه،ناس،سيگارو...معضلات اجتماعي است كه دراين قسمت آورده شده وگاهي نظرات كارشناسي هم دركنارآنها وجود دارد كه خواندن،تجزيه وتحليل،وراه حل و چاره پيدا كردن براي اساتيد،دانشجويان،معلمين،خطباء،روحانيون و... مفيد خواهد بود
-@@
روزگار سیاه یک دختر
همیشه دلم می خواست برای خودم یک اتاق در خانه می داشتم! آرزو داشتم که در گوشه ای از این اتاق خیالی یک میز تحریر قشنگ گذاشته شده بود که یک رایانه هم روی آن قرار داشت! دلم می خواست در یک طرف اتاقم یک تخت خواب یک نفره با روتختی ترمه دوزی شده گذاشته بودم و در طرف دیگر اتاق هم یک کتابخانه قرار گرفته بود که در قفسه هایش تعدادی کتاب با عناوین مختلف می گذاشتم! مثل آن اتاق های قشنگی که بارها و بارها در فیلم های ویدیویی و بعضی از سریال های تلویزیونی دیده بودم! راستش را بخواهید باید اعتراف کنم که من به این قبیل فیلم ها علاقه زیادی دارم و تماشای آن ها چنان تاثیری در روحیه ام گذاشته بود که در اکثر مواقع زندگی ساده و معمولی خودم را که مثل زندگی خیلی های دیگر بود با زندگی پرزرق و برق آ ن دسته از دخترانی که در فیلم ها و سریال های تلویزیونی مشاهده می کردم مقایسه می کردم و زجر می کشیدم و از خودم بدم می آمد! خیلی وقت ها با خودم می گفتم: مگر من چه چیزی از آن ها کم دارم که نباید از یک چنین زندگی قشنگی (مثل دخترهای توی فیلم) برخوردار باشم؟! کسی هم نبود که به من بگوید ای دختر ساده! آن چیزهایی که در تلویزیون دیده ای و می بینی (فیلم است! فیلم!!) نه واقعیت های زندگی!!
اولین قدم نابه جا
تقریبا ۱۶ ساله بودم و در کلاس دوم دبیرستان تحصیل می کردم که با یکی از همکلاسی های خود به نام نرگس آشنا شدم و همین آشنایی پس از چند روز منجر به برقراری رابطه دوستی بین ما که هر دو روی یک میز و نیمکت و کنار هم می نشستیم شد! البته باید یادآور شوم که نرگس در آن زمان بیش از دو سال از من بزرگ تر بود و در سال های قبل در کلاس های اول و دوم دبیرستان مردود شده و به اصطلاح، یکی از شاگردان دو ساله کلاس به شمار می رفت! هنوز یکی دو ماهی از آ شنایی و برقراری رابطه دوستی بین من و نرگس نمی گذشت که او یک روز مرا به خانه شان که فاصله چندانی هم با خانه خودمان نداشت دعوت کرد که من بعد از گرفتن اجازه از مادر، دعوتش را قبول کردم و به خانه آن ها رفتم و این اولین قدم نابه جای من بود که با قبول دعوت نرگس به خانه او قدم گذاشتم! نرگس پدر نداشت و با مادرش که زنی ۳۵ ساله بود و به عنوان همسر دوم با یک مرد ۵۷ ساله متاهل ازدواج کرده بود زندگی می کرد.نرگس در خانه شان یک اتاق مستقل داشت به شکل همان اتاقی که من آرزویش را داشتم، اعتراف می کنم که معاشرت و رفت و آمدهای بیشتر من با نرگس باعث شده بود که به آزادی عمل و زندگی او غبطه بخورم بارها تصمیم گرفتم که او را برای یک روز هم شده به خانه خودمان دعوت کنم ولی هر بار خیلی زود از این تصمیم خود منصرف می شدم چرا که منزل ما فقط دو اتاق مثلا (اتاق خواب!؟) داشت که یکی از آن پدر و مادرم بود و در آن یکی هم من و ۳ خواهر و برادرم زندگی می کردیم که در همان جا هم می خوردیم و هم درس می خواندیم و هم می خوابیدیم! البته برادرم که به سن بلوغ رسیده بود شب ها را در گوشه ای از هال می خوابید!! تا ۴ خواهرش راحت تر باشند به همین دلیل من هیچ گاه نتوانستم در طول مدت ۳-۴ ماه که از دوستی ام با نرگس می گذشت او را به خانه مان دعوت کنم ضمن این که برخلاف او من در خانه نه اتاق مستقلی داشتم که از نام برده پذیرایی کنم و نه مثل او رایانه یا وسایل سرگرم کننده که...
لذا به خاطر همین موضوع همیشه رنج می بردم و از نرگس خجالت می کشیدم و هر بار او برای آمدن به خانه ما ابراز تمایل می کرد بهانه ای آورده، این امر را به زمان مناسب تری موکول می کردم.
قدم دوم بزرگ ترین اشتباهم بود!!
دختر جوان که با نام مستعار (ندا) خودش را معرفی می کرد افزود: معاشرت و رفت و آمدهای من با نرگس و مقایسه کردن شرایط زندگی خودم با او که از نظر ظاهری هم هیچ گونه امتیازی نسبت به من نداشت باعث شده بود که بیش از پیش از خودم بدم بیاید داشتن یک اتاق مستقل و داشتن کامپیوتر و میز تحریر و تخت خواب و کمد لباس و کتابخانه شخصی رویاهایی بود که بیش از هر زمان شب ها به سراغم می آمد و فکرم را به خود مشغول می کرد! که در اکثر این مواقع هم با همین رویاها به خواب می رفتم. دلم می خواست هر چه زودتر برایم خواستگاری پیدا می شد که می توانست به خیلی از کمبودهای زندگی من جامه عمل بپوشاند و بتواند عقده های درونی ام را برطرف کند و در همین زمان ها بود که مرتکب بدترین اشتباه خود در زندگی شدم.قدم نابه جای اول من در زندگی دوستی و روابط صمیمی با نرگس بود و قدم دوم، بزرگ ترین اشتباهم در زندگی. آن روز بدون اندیشیدن به عاقبت خود سوار خودرویی شدم که راننده و سرنشین آن را نمی شناختم.آن روز زنگ آخرمان زنگ ورزش بود که به دلیل نیامدن معلم ورزش بچه ها آزاد بودند تا هر کاری که می خواهند در محوطه مدرسه انجام دهند! هر کس کاری می کرد، بعضی از بچه ها بازی می کردند و بعضی هایشان هم در گوشه ای نشسته و دروس خود را مرور می کردند و عده ای هم با گفت وگو و تعریف کردن خاطرات سرشان را گرم می کردند. هنوز چند دقیقه ای از زنگ مانده بود که نرگس مرا صدا زد و گفت می خواهد به این بهانه که دچار شکم درد شده است از خانم مدیر اجازه بگیرد و به خانه برود! و اضافه کرد ضمنا قصد دارم اجازه تو را هم بگیرم تا به من کمک کرده و مرا به خانه برسانی، که بالاخره این ترفند او گرفت و ساعت 11:20 قبل از ظهر روز چهارشنبه بیست و دوم فروردین ماه بود که ما از مدرسه خارج شدیم و بعد هم به توصیه نرگس سوار یک تاکسی شده و به خیابان احمدآباد رفتیم و به قدم زدن و تماشای مغازه ها مشغول شدیم در آن روز نرگس پیشنهاد کرد که ناهار را با هم باشیم و بعد هم خودش که تلفن همراه داشت با مادرم که او را می شناخت و از دوستی و صمیمیت ما مطلع بود و ضمنا من هم کلی از او در خانه تعریف کرده و مدعی شده بودم که در درس ها خیلی به من کمک می کند تماس گرفت و مادرم به من اجازه داد تا دعوت او را قبول کنم! که ای کاش اجازه نمی داد و ای کاش...
معرفی می کنم، نداخانم! پسرخاله ام بهرام و نوید...!!
دقایقی بعد نرگس هم با خانه شان تماس گرفت و به مادرش گفت: مامان ظهر منتظرم نباش! امروز نداجون مرا به ناهار دعوت کرده دلواپس نشو! و خداحافظ و بعد هم در پاسخ به این سوال من که از او پرسیدم: چی شد؟ قضیه چیه؟ چرا به مادرت گفتی که... گفت: بی خیال نداجون! راه بیفت که روز خوبی برایت تدارک دیده ام! به تقاطع خیابان راهنمایی رسیده بودیم که او با تلفن همراهش شماره ای را گرفت و چند جمله ای صحبت کرد و پس از آن وارد خیابان راهنمایی شده و به طرف چهارراه راهنمایی به راه افتادیم و هنوز نیمی از خیابان را نرفته بودیم که یک دستگاه اتومبیل پژوی ۲۰۶ نوک مدادی جلوی ما ترمز زد! در این لحظه نرگس نگاهی به داخل خودرو که دو سرنشین داشت انداخته و در حالی که وانمود می کرد خوشحال شده گفت: چه خوب. پسر خاله ام هم رسید و بعد هم به طرف اتومبیل رفته و خودش سوار شد و از من هم خواست تا سوار شوم! مانده بودم که چه باید بکنم که بوق زدن اتومبیل های پشت سر و اصرار نرگس باعث شد که فرصت کافی برای فکر کردن نداشته باشم. به هر حال خواه یا ناخواه سوار شدم و اتومبیل به راه افتاد و نرگس بدون هیچ مقدمه ای بعد از سلام و احوال پرسی با راننده و سرنشین خودرو گفت معرفی می کنم: دوستم ندا خانم! پسر خاله ام بهرام و نویدخان از پسرهای گل گلاب که دوست صمیمی و با حال پسر خاله بهرام است (مثل من و تو) البته تا دو سال دیگر هم (مهندس نوید خواهد شد) هنوز به فلکه راهنمایی نرسیده بودیم که نرگس راننده را مخاطب قرار داده و گفت: خوب پسر خاله جون! به چی ما را میهمان می کنی؟ وی با خنده جواب داد: به دیزی جاغرق. نرگس گفت: (نه) به ششلیک شاندیز. که او گفت: آخر! و نرگس گفت: آخر و اول ندارد! یا شاندیز و ششلیک و یا... که راننده جوان حرفش را قطع کرده و با گفتن باشه! من تسلیم هستم! از فلکه راهنمایی مسیرش را تغییر داده و به طرف سه راه فلسطین به راه افتاد و بعد هم وارد خیابان فلسطین شده و در حالی که نوار یا سی دی ضبط خودرو را عوض می کرد رو به نرگس کرد و پرسید: خوب دخترخاله جون! پس قرار شاندیز شد و ششلیک! یا جاغرق و دیزی سنگی؟! که نرگس جوابش را این گونه داد: به پسر خوب یک بار یک حرف را می زنند تو هم که پسر خوبی بودی! چرا این قدر سوال می کنی؟ پول نداری؟ که بگو! من دارم! این جملات هم چنان بین آن دو رد و بدل می شد بی آنکه نرگس از من هم نظر بخواهد.اتومبیل به بلوار ملک آباد رسید و به طرف میدان آزادی پیش می رفت مانده بودم که چه باید بکنم؟ رو به دوستم نرگس کردم و به آرامی از او خواستم تا اجازه دهد من پیاده شوم و به خانه برگردم. اجازه نداد، گفت: اگر قرار باشد به خانه برگردی با هم برمی گردیم! آخر مگر نه این که مامانت تو را به من سپرده و بعد هم با گفتن جمله کوتاه (راحت باش) از من خواست تا نگران چیزی نباشم و قول داد که بعد از خوردن ناهار به خانه برگردیم!!
ای کاش در برابر خواسته او مقاومت می کردم!!
می خواستم اصرار کنم تا پیاده ام کنند می خواستم به نرگس بگویم که من عادت به رفتن به این قبیل میهمانی ها را ندارم می خواستم به او بگویم که ما همراه شدن را با مرد غریبه و نامحرم خوب نمی دانیم می خواستم بگویم که... و باز می خواستم بگویم که... ولی مثل این که زبانم بند آمده بود! خجالت می کشیدم حرفی بزنم و ساکت روی صندلی عقب نشسته بودم به خیابان خیره شده بودم و عملا به هر آن چه نرگس می خواست عمل می کردم ای کاش در برابر خواسته او مقاومت می کردم ای کاش دعوت نرگس را نمی پذیرفتم ای کاش با او از مدرسه خارج نمی شدم، ای کاش با او همراه نشده بودم ای کاش سوار آن خودرو نمی شدم ای کاش با آن ها نمی رفتم و هزار ای کاش دیگر که الان هیچ سودی برایم ندارد! به هرحال نمی دانم چرا ولی هرچه بود من مرتکب اشتباهی بزرگ و غیرقابل جبران شده بودم که شاید هم به قولی توی رودربایستی گیر کرده بودم و سر از یکی از رستوران های مثلا معروف شاندیز در آوردم! آن هم نه با اعضای خانواده و یا حداقل منسوبان نزدیک و محرم خود بلکه با یک دختر دو سال و نیم بزرگ تر از خودم که هیچ شناختی از گذشته اش نداشتم و دو جوان غریبه و نامحرم که اگر آشنا یا یکی از افراد فامیل من را با آن ها می دید معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد بالاخره به هر شکلی که بود ناهار را در آن جا خوردیم ناهاری که لقمه های آن به زور و با دلهره و اضطراب از گلویم پایین می رفت! بعد از خوردن ناهار و خارج شدن از رستوران سوار اتومبیل شدیم بهرام هم پشت فرمان نشسته و قرار بود که بعد از ناهار به شهر برگشته و به خانه برویم ولی این گونه نشد و بهرام به طرف ابرده به راه افتاد با ایما و اشاره از نرگس پرسیدم که چرا به شهر برنمی گردیم؟! گفت: دلواپس نباش پسرخاله بهرام عادت داره هروقت به این جاها می آییم یک دوری هم تا زشک می زند و بعد عازم شهر می شود این عادتشه همه هم می دونیم البته زیاد طول نمی کشه به هر حال هرطور که بود آن روز و آن ناهار و گشت زنی تفریحی پس از نزدیک به ۴ ساعت که از زمان سوار شدن من و نرگس به اتومبیل بهرام می گذشت خاتمه یافت و ما به شهر بازگشتیم! پس از بازگشت به شهر به پیشنهاد نرگس اول به خانه آن ها رفتیم و از آن جا با مادرم تماس گرفتم و بعد از اطمینان دادن به مادر که مثلا تا آن ساعت در خانه نرگس بوده ام از او خداحافظی کردم و به خانه خودمان برگشتم بی آن که حرفی درباره رفتن به شاندیز و بقیه قضایا به مادرم بگویم این اولین باری بود که به مادرم دروغ می گفتم و چیزی را از او پنهان می کردم!!
تصمیم داشتم که دوستی ام را با نرگس...!!
پس از آن روز تصمیم داشتم که روابط دوستی ام را با نرگس نسبت به گذشته محدودتر کنم! با آن که نه از طرف بهرام و نه از طرف دوست او نوید که مشخص بود ذاتا آدم کم حرفی است (و در طول مسیر رفت و برگشت هم به جز پاسخ به سوالاتی که از او می شد حرفی نزده بود) با رفتار زننده وحتی جلف و زشت و ناراحت کننده ای مواجه نشده بودم ولی با این همه چون احساس کرده بودم که هیچ یک از آن ها از قماش ما نیستند دلم نمی خواست که ماجرای خوردن ناهار و خارج شدن از شهر و رفتن به ییلاق تکرار شود قصدم این بود که وقتی با نرگس رو به رو شدم ضمن تشکر از او بخواهم که از این پس مرا به این قبیل جاها و این قبیل میهمانی ها دعوت نکند بهانه ام هم این بود که چون نمی توانم این قبیل پذیرایی ها را جبران کنم دوست هم ندارم که چنین دعوت هایی را قبول کنم! ولی قبل از این که فرصتی برایم پیش آید که این مطلب را به او یادآور شوم اتفاق تازه ای رخ داد که همین اتفاق به ظاهر ساده مسیر زندگی ام را تغییر داد و یا بهتر بگویم سرمنشاء بدبختی هایی شد که بعدها به سرم آمد!؟
شانس در خانه ات را زده!
...آری! دو روز بعد از این ماجرا بود که نرگس تلفنی با من تماس گرفت و گفت: اتفاق قشنگی رخ داده که باید حتما تو را ببینم و حضورا برایت بگویم! هرچه پرسیدم قضیه چیست، چیزی نگفت! ولی از لحن کلامش نوعی خوشحالی استنباط می شد و فقط گفت: خبر خوبی شنیده ام که هنوز هم نمی توانم آن را باور کنم و باورم نمی شود که چنین اتفاقی افتاده باشد!آن هم به این زودی ولی این اتفاق قشنگ افتاده و من هم از شنیدنش خوشحال شدم! صحبت های نرگس به گونه ای بود که کنجکاوی خودم را هم برمی انگیخت!؟ لذا به خاطر آن که زودتر بفهمم قضیه چیست چادرم را سر کردم و به بهانه این که باید کتابی را از نرگس بگیرم از خانه خارج شدم و خود را به خانه آن ها رساندم نرگس که انتظارم را می کشید به محض زدن اولین زنگ، در را به رویم باز کرد و از پشت آیفون مرا به داخل دعوت کرد، وارد که شدم او مرا بغل کرد. صورتم را بوسید و بعد هم خیره خیره به چهره ام چشم دوخت! و گفت: نخیر به طرف حق می دهم که تا این حد خوش سلیقه باشد! و پس از آن در حالی که من هاج و واج به او می نگریستم اظهار داشت: شانس در خانه ات را زده است!! خوب خوشگلی زیاد این چیزها را هم داره دیگه!؟ من که هنوز منظورش را متوجه نشده بودم از او پرسیدم: بالاخره میگی قضیه چیه؟ یا نه!! که جواب داد صبر داشته باش و مواظب باش با شنیدن این خبر پس نیفتی! و بلافاصله و بدون هیچ مقدمه ای به هوا پرید و در حالی که دست هایش را به هم می زد گفت: راستش را بخواهی موضوع از این قرار است که پسرخاله بهرام از تو خوشش آمده و تصمیم به ازدواج گرفته است، با شنیدن این جمله به اصطلاح قدیمی ها دلم ریخت پایین برای چند لحظه بدنم داغ شد و بعد هم رنگ چهره ام تغییر کرد. در این لحظه نرگس گفت: چی شده؟ چرا رنگت پریده؟ حتما شوکه شده ای! البته حق هم داری، چون خودم هم وقتی این موضوع را از زبان پسرخاله بهرام شنیدم حالم دگرگون شد، چرا که باور نمی کردم پسرخاله مشکل پسند و به قولی ایرادگیر من که ۲، ۳ سال است همه را سرکار گذاشته به این راحتی از کسی خوشش بیاید و بالاخره برای ازدواج تصمیم قطعی بگیرد، زبانم بند آمده، که البته چرا؟ خودم هم نمی دانم!! مانده بودم که چه باید بگویم و در این هنگام بود که نرگس برایم یک لیوان آب سرد آورد و شروع به صحبت و تعریف کردن از خصوصیات اخلاقی و آقامنشی و وضعیت مالی و شرایط خوب زندگی بهرام کرد و اظهار داشت: راستش را بخواهی ۲، ۳ سالی است که خاله و شوهرخاله و مادربزرگم تصمیم گرفته اند که برای او همسری اختیار کنند و در خلال این مدت نیز به همین منظور به خواستگاری بیش از ۲۰ دختر رفته اند که پسرخاله بهرام هیچ کدام آن ها را پسند نکرده و برای هرکدام بهانه ای آورده و به نوعی مادر وخاله و مادربزرگ را سر کار گذاشته و آخرش هم گفته که من باید شریک زندگی ام را خودم انتخاب کنم.
خانواده بهرام به مادیات اهمیت نمی دهند
...و حالا هم از روزی که تو را دیده به سراغ مادر و مادربزرگ خود رفته و ضمن اعلام آمادگی قطعی برای ازدواج به آن ها گفته که من دختر موردنظر و موردپسند خودم را بالاخره پیدا کرده ام و می خواهم اگر او هم قبول کند به خواستگاری اش بروم . بعد هم مرا مامور کرده که در این باره با تو صحبت کنم و نظرت را بخواهم! با شنیدن حرف های نرگس من که هنوز شوکه بودم و نمی دانستم چه جوابی به او بدهم پس از آن که قدری حالم بهتر شد و به خود آمدم رو به نرگس کردم و گفتم: کدام پسر عاقلی آن هم با موقعیت و شرایطی که تو از آن گفتی حاضر می شود با دختری که شرایط زندگی مرا دارد ازدواج کند؟ مگر یک چنین چیزی ممکن است؟! از این گذشته پسرخاله تو که یک بار بیشتر مرا ندیده است چگونه در همین مدت کوتاه می تواند به این نتیجه رسیده باشد که همسر موردنظرش را پیدا کرده است، که نرگس جواب داد: این دیگه کار دله و دست خود آدم نیست، بعد هم دوباره شروع به تعریف و تمجید از بهرام کرد و گفت: البته شاید در مواردی حق با تو باشه و شاید از نظر ظاهری و از حیث مادی تفاوت هایی بین دو خانواده باشه ولی واقعیت امر این است که خاله و شوهرخاله من به تنها چیزی که در زندگی شان اهمیت نمی دهند به خصوص درباره پسرشان بهرام همین مسئله مادیات است! برای آن ها فقط کافی است که بهرام از کسی خوشش بیاید و بتواند در کنار او احساس خوشبختی کند و حالا هم او از تو خوشش آمده و همین امر پدر و مادرش را راضی می کند . ضمن این که پسرخاله دیگرم به نام بهروز نیز ۴ سال قبل با دختری که پدرش کارگر یکی از هتل های مشهد بود و او در یک مجلس میهمانی آن دختر را دیده و از او خوشش آمده بود ازدواج کرد و الان هم با همان دختر و فرزندی که خدا به آن ها داده در نهایت آرامش و آسایش زندگی می کنند و با هیچ مشکلی هم مواجه نشده اند.
نمی دانم چرا به گفته های نرگس اعتماد کردم
ندا در حالی که به تیره بختی خود می گریست ادامه داد: نمی دانم چرا به حرف ها و گفته های نرگس اعتماد کردم، شاید یکی از دلایل آن عقده های درونی من بود و دلیل دیگرش هم کمبودهایی بود که در زندگی احساس می کردم و تصورات غلط من هم این بود که فکر می کردم اگر حرف های نرگس درست باشد می توانم به آرزوها و رویاهایی که در سر داشتم و با آن ها زندگی می کردم جامه عمل بپوشانم. با شنیدن این جملات فریبنده نرگس که بعدها متوجه شدم هیچ کدام آن ها پایه و اساسی ندارد از گفتن حرف هایی که تصمیم داشتم بعد از آن جلسه اول آشنایی به او بگویم منصرف شدم. ۲، ۳ روزی از طرح این مسائل و موضوع خواستگاری کردن بهرام به وسیله نرگس از من گذشته بود که برای دومین بار از سوی بهرام دعوت شدم این بار هم دعوت از من توسط نرگس صورت گرفت که متاسفانه من هم از روی حماقت و ندانم کاری و خوش باوری این دعوت را قبول کردم! بعد هم با قرار قبلی نرگس با بهرام و نوید همراه شده و به یکی از رستوران های ییلاقی منطقه عنبران رفتیم. در آن روز که اولین روز به اصطلاح آشنایی رسمی من و بهرام بود و ۴ نفری روی یکی از تخت های رستوران مذکور نشسته و منتظر آماده شدن ناهاربودیم یک زن کولی دوره گرد به ما نزدیک شده و یک راست به سراغ بهرام رفته و او را مخاطب قرار داد و با همان لهجه خاص گفت: آقای سبیل مخملی فالت بگیرم؟ و بهرام که اصلا سبیل نداشت گفت: نه لازم نیست و بعد زن کولی با اشاره به نرگس نزد من آمد و گفت فالت بگیرم؟ راست می گم هان! بیا!بیا دستت را بده تا فالت را بگیرم اگر حرف هایم را باور نکردی و خوشت نیامد پول نده و بالاخره این قدر اصرار و پافشاری کرد که نرگس رو به او کرد و گفت: بگیر بابا، بگیر و خلاص مان کن، می خواهیم ناهار بخوریم، که زن کولی با همان لهجه مخصوص گفت نوش جان و بعد هم دست مرا گرفت و یک مشت اراجیف کلیشه ای که معمولا همگی شان از آن استفاده می کنند سرهم کرد و بعد از آن هم اظهار داشت: گمشده ای داری! اما غصه نخور زود پیدایش می شه، یک نفر هست که خیلی دوستت دارد اما خجالتی است تو هم مهر او را به دل داری ولی خجالت می کشی بگی، اما باید صبر داشته باشی ، خواستگارهای زیادی برایت می آید اما تو دل دل می کنی، دلت می خواهد خانم دکتر بشی که انشاءا... می شی دو تا پسر کاکل به سر توی طالع ات می بینم و یک دختر قشنگ و مامانی. برای یک آقای سبیل مخملی که همش به تو فکر می کنه ناز می کنی اما ناز کردن رو از خودت دور کن که بعدا پشیمان نشی و او هنوز داشت از این قبیل اراجیف سر هم می کرد که گارسون رستوران سینی و سفره غذا را برایمان آورد و زن فالگیر هنوز می خواست فال بقیه را هم بگیرد که بهرام یک اسکناس دو هزار تومانی به او داد و مرخصش کرد! پس از آن ناهارمان را خوردیم و بعد هم ۴ نفری سوار اتومبیل شدیم و به جاغرق رفتیم و غروب به شهر بازگشته و به خانه هایمان رفتیم.
نرگس که توانسته بود اعتماد مادرم را...!
دو روز بعد از این ماجرا نرگس که توانسته بود با چرب زبانی خودش را دختری موجه برای مادرم نشان بدهد و موفق شده بود با رفتارهای خود اعتماد مادرم را نسبت به خودش جلب کند به خانه ما آمد و از مادرم خواست تا اجازه دهد من او را که قصد خرید از بازار داشت همراهی کنم! که مادر پذیرفت و من همراه با او از خانه خارج شدم هنوز چند قدمی از خانه مان دور نشده بودیم که نرگس رو به من کرد و گفت: رفتن به بازار بهانه بود می خواهیم با هم به یک میهمانی برویم! پرسیدم کجا؟ چه جور میهمانی؟ جواب داد یک میهمانی دوستانه مثل جشن تولد یک دوست! من نگاهی به سر و وضع خود که یک مانتوی معمولی و چادر و مقنعه بود انداختم و گفتم با همین سر و ریخت درب و داغان!! و از او خواستم تا مرا معذور کند و گفتم به خانه برمی گردم. که نرگس گفت: ای بابا چقدر سخت می گیری! این که مشکلی نیست اول به خانه ما می رویم من لباس زیاد دارم هر کدام را خواستی و دوست داشتی می پوشی بعد هم مرا به خانه شان برد و یک پیراهن گلدار زمینه آبی مجلسی را به من پوشاند و خودش هم یک شلوار جین و لباس آن چنانی پوشید و یک شال لیمویی رنگ هم روی سرش انداخت و یک روسری هم به من داد تا به جای مقنعه! سرم کنم و آن گاه یک تاکسی تلفنی خبر کرد و سوار شدیم و به خانه ای در محدوده بلوار فردوسی رفتیم و به آپارتمانی که در طبقه چهارم یک ساختمان قرار داشت وارد شدیم.
کاش قدم به آن آپارتمان نگذاشته بودم!!
به محض ورود به آپارتمان مورد نظر با چند دختر و پسر جوان که هر کدام تیپ و شمایلی برای خود درست کرده بودند رو به رو شدم! ابتدا ترسیدم و در جای خودم میخکوب شدم و هاج و واج افراد حاضر را می نگریستم. نرگس که متوجه عکس العمل من شده بود دستم را گرفت و گفت: بیا تو بیا تو! این ها همه با هم فامیل هستند خجالت نکش فکر کن خونه خودتونه راحت باش راحت! راحت! و هنوز چند دقیقه ای از حضورمان در آن خانه نگذشته بود که زنگ به صدا در آمد و بهرام و نوید هم آمدند!
من در گوشه ای روی یک مبل نشسته بودم و بقیه را که با صدای موزیک ضبط مشغول رقصیدن بودند تماشا می کردم! ساعت حدود ۵ بعدازظهر بود که دو جوان حدودا ۲۰ ساله همراه با یک نوجوان حدودا ۱۶-۱۵ ساله که یکی گیتار و دیگری یک ارگ و آن یکی یک دایره زنگی با خود داشتند به جمع میهمان ها اضافه شدند که پس از آماده شدن شروع به نواختن موزیک کردند. دخترها و پسرها یکی یکی بلند شدند و شروع به رقص کردند در آن جمع حدودا ۲۰ نفری که همگی شان لباس جین به تن داشتند من تنها کسی بودم که پوششم با دیگران تفاوت داشت و هم چنین تنها کسی هم بودم که در گوشه ای نشسته و رقصیدن در یک جمع غریبه را بلد نبودم!؟ مشاهده صحنه هایی که در آن روز در آن جا با آن مواجه شده بودم باعث شد که از حضور خودم در آن جا پشیمان شوم چند بار با خود گفتم که ای کاش قدم به آن آپارتمان نگذاشته بودم ای کاش دعوت نرگس را رد می کردم اگرچه نمی دانستم که سر از چنین جایی در خواهم آورد تصور می کردم که همه آن دختر و پسرها که بعضی هایشان هم سن و سال های خودم و بعضی ها هم بزرگ تر از من بودند مرا زیرنظر گرفته اند!!
جوانی باعث ناراحتی ام شده بود که!!
هنوز ساعتی از حضور من در آن مجلس نگذشته بود که جوانی حدودا ۱۹-۱۸ ساله که آثار خالکوبی روی ساعد دست چپش مشاهده می شد به من نزدیک شد و البته خیلی مودبانه در برابرم ایستاد و دستش را به طرفم دراز کرد! و من که معنی این کار را نمی دانستم صورتم را به طرف دیگر برگرداندم تا به او نگاه نکنم! جوان مزبور دوباره در مقابلم ایستاد. بدنم شروع به لرزیدن کرد زیرا احساس کرده بودم که بیشتر آن ها حتی دخترها هم حال طبیعی ندارند این موضوع از حرکات و رفتارشان به خوبی مشهود بود!! ولی او دست بردار نبود می خواستم جیغ بکشم و کمک بخواهم که در همین لحظه نرگس و بهرام متوجه جریان شدند. بهرام از رقصیدن دست برداشته و به طرف من آمد و به جوان نزدیک شد و بیخ گوش او جملاتی را گفت که من متوجه آن نشدم فقط دیدم که جوان یاد شده پس از درگوشی صحبت کردن بهرام دوباره به نزد من آمد و از من معذرت خواهی کرد و گفت: جسارت بنده را ببخشید و بعد هم دور شد و به جمع دیگران پیوست.
بهرام در کنارم نشست و مشغول...!
پس از این ماجرا بهرام دو صندلی برداشت و روی تراس مشرف به آشپزخانه گذاشت و مرا هم به آن جا فرا خواند او تا آخر مجلس که نزدیک به ۴ ساعت به طول انجامید در کنارم نشست و مشغول گفت و گو با من شد صحبت های او بیشتر درباره درس خواندن بود و این که چه تصمیمی برای آینده خودم دارم؟! و بعد هم یادآور شد که او هم با یک چنین محافلی موافق نیست و اظهار داشت که آمدنش به آن جا به دو دلیل بوده، یکی اصرار نرگس و یکی هم دیدن و آشنایی بیشتر با من بهرام سپس سوالاتی هم درباره این که چند خواهر و برادر هستید؟ شما چندمین فرزند خانواده تان هستید؟ پدرتان چکاره است؟ مادرتان شاغل است یا خانه دار و پرسش هایی از این قبیل از من پرسید که جوابش را می دادم ساعت حدود ۹ شب بود که من همراه با نرگس و بهرام از آن جا خارج شدیم و این در حالی بود که در خلال همین مدت جوان مزبور با جملات زیبا و فریبنده خود که مهارت خوبی هم در بیان آن داشت توانسته بود آن طور که باید توجه مرا به خودش جلب کند تا آن جا که وقتی برای روز بعد البته تنها و بدون حضور نرگس مرا برای صرف ناهار دعوت کرد دعوتش را پذیرفتم و فردای آن روز به جای این که به دبیرستان بروم سرقرار او حاضر شدم و چند ساعتی را دو نفری با هم بودیم.
روزنامه خراسان دوشنبه 88.09.09
-@@
پسر عاشق پيشه جان باخت
به گزارش روز چهارشنبه گروه حوادث ايسکانيوز : هفته جاري به پليس آگاهي شهرستان راميان - از توابع استان گلستان - خبر رسيد پسر 26 - 25 ساله اي به نام «بهنام» در يک روستا کاردآجين شده و در بيمارستان گنبد ، بر اثر شدت خونريزي جان باخته است.بنابراين ماموران به همراه بازپرس کشيک دادسراي عمومي و انقلاب به آنجا رفتند و رسيدگي به جنايت را در دستور کارشان قرار دادند.
تحقيق ميداني نشان مي داد «بهنام» براي ديدن دختر مورد علاقه اش از ساري به راميان رفته بود که قرباني خشم دو جوان چاقوکش شد.
در همين رابطه اسلاميان - دادستان راميان - گفت : جنازه در شرايطي به پزشکي قانوني سپرده شد که
به نظر مي رسد پسر عاشق پيشه قرباني کينه جويي شده است.
هم اکنون تجسس پليس براي شناسايي و بازداشت مجرمان و افشاي ناگفته هاي جنايت ادامه دارد.
همچنين ماه گذشته پيکر کاردآجين و سر بريده مردي ناشناس در يکي از باغ هاي بخش «خان ببين» راميان پيدا شد و کارآگاهان را با معماي پيچيده اي رو به رو کرد.
ماموران با ديدن جمجمه خونين مرد 30 - 35 ساله به کنکاش در همان باغ پرداختند و ساعتي بعد پيکر
بي سر قرباني که جاي 27 ضربه چاقو روي آن ديده مي شد به دست آمد.
قاضي رمضانعلي عابدي - رئيس حوزه قضايي خان ببين - در حالي دستور داد جنازه به پزشکي قانوني فرستاده شود که شواهد نشان مي داد مرد جوان قرباني انتقام وحشيانه شده بود.
*** اعتراف به فرزندکشي
از شهرستان کلاله استان گلستان نيز خبر مي رسد مردي که پسر معتادش را از زندگي حذف کرد رسوا شد و لب به اعتراف گشود.
بازپرس کشيک دادسراي کلاله وقتي از کشته شدن پسري ناشناس باخبر شد همراه با افسران اداره آگاهي به آنجا رفت.آنان با ديدن جنازه ، رازگشايي معما را در دستور کار خود قرار دادند و تلاش براي شناسايي قرباني آغاز شد.
در آن ميان ، مرد 50 ساله اي به نام «فرامرز» به سراغ پليس رفت و گفت پسر 23 ساله اش «پرويز» ناپديد شده است.وي اظهار داشت : «پرويز» براي خريد نان از خانه بيرون رفت اما ديگر برنگشت و تلاش ما براي يافتن پسرم بي نتيجه ماند.
ماموران دايره تشخيص هويت اداره آگاهي با طرح اين فرضيه که ناپديد شدن «پرويز» با پرونده قرباني رها شده در خيابان ، ارتباط دارد از «فرامرز» خواستند به پزشکي قانوني برود.بدين ترتيب حدس ماموران به يقين رسيد و جنازه شناسايي شد.گزارش ايسکانيوز مي افزايد ، تجسس براي دستگيري عامل يا عاملان جنايت هولناک ادامه داشت که برملا شدن اختلاف کهنه پدر و پسر ، نخستين سرنخ را به کارآگاهان داد.
«فرامرز» تلاش مي کرد در بازجويي ها خود را بي گناه و غمگين نشان دهد اما سرانجام با ديدن مدرک هاي دادگاه پسند ، قفل سکوتش را گشود و به فرزندکشي اعتراف کرد : «بيش تر وقتها با پسرم دعوا داشتم چون معتاد به کراک بود.من تمامي تلاشم را کردم تا او را سر به راه کنم اما نشد.»
وي ادامه داد : پسر ناخلفم تهديد مي کرد اگر براي خريد مواد مخدر ، پول ندهم خانه را به آتش مىکشد.در اوج دعوا با تيشه به سر «پرويز» زدم که ناگهان روي زمين افتاد و مقابل چشمانم جان سپرد.
*** جنايت در دعواي خياباني
از سوي ديگر دعواي خياباني در شهرستان کردکوي استان گلستان با مرگ يک جوان به تلخي پايان يافت.
در همين رابطه دادستان عمومي و انقلاب کردکوي اظهار داشت : در آن درگيري دو نفر به شدت زخمي شدند و يکي از آنان بر اثر خونريزي جان باخت.
به گفته «دارابي» شش متهم که در اين ماجرا دست داشتند دستگير شده اند و تحقيق ميداني براي شناسايي قاتل ادامه دارد.
درگيري هاي مرگبار طايفه اي در کردکوي به معضلي جدي براي استان گلستان تبديل شده است و جا دارد مسئولان مربوط بيش از پيش به اين مسئله بپردازند تا ديگر شاهد چنين جنايت هايي نباشيم.
سايت حوادث
-@@
اعتراف مسافرنمايان خشن به دستبردهاي سريالي
به گزارش خبرنگار گروه حوادث ايسکانيوز : چندي پيش به پليس 110 ساوجبلاغ ، خبر رسيد سه مسافرنماي چاقوکش ، راننده يک دستگاه «پژو آردي» را تهديد کرده و تنها سرمايه زندگي اش را دزديده اند.
پرونده با صدور دستور قضايي به دايره ويژه مبارزه با دستبرد وسايط نقليه اداره آگاهي فرستاده شد و شاکي گفت : عصر آن روز سه مرد ناشناس در پل «فرديس» کرج به عنوان مسافر دربستي سوار ماشينم شدند و خواستند آنان را به قزوين برسانم.نزديک شهرجديد هشتگرد بوديم که ناگهان مردان خشن با تهديد چاقو «پژو آردي» را از چنگم درآوردند و به سرعت گريختند.
پليس با اطلاعاتي که از مالباخته گرفت به چهره نگاري رايانه اي پرداخت و مشخصات خودروي مورد نظر به واحدهاي گشتي سراسر کشور اعلام شد.بدين ترتيب اين «پژو آردي» در قم ، رديابي شد و راننده 25 ساله اي که پشت فرمان آن بود تحت بازجويي قرار گرفت.
«يونس - د» ابتدا خود را بي گناه خواند اما در اداره آگاهي ساوجبلاغ با مالباخته رو به رو شد و به ناچار لب به بيان حقيقت گشود.
وي اظهار داشت : من و چهار نفر از دوستانم به نام هاي «شهرام - ع» ، «مسعود - ش» ، «حسن - ف» و «مهدي - ق» شبکه زورگيري تشکيل داده بوديم و با استفاده از سلاح سرد (چاقو) به کمين رانندگان مي نشستيم.
«يونس» همچنين از دزديدن يک دستگاه پژو 206 يشمي در صومعه سراي رشت با همدستي «شهرام - ع» پرده برداشت و مشخص شد اين خودرو ، آذر 1388 از سوي ماموران پاسگاه «چندار» کشف شده است.گزارش ايسکانيوز مي افزايد ، با اعتراف مجرم جوان به زورگيري دو دستگاه پرايد و «پژو روآ» در ميدان «شوش» تهران و «قرچک» ورامين ، عمليات به مرحله تازه تري رسيد.در نتيجه «مهدي - ق» ، «حسن - ف» و «شهرام - ع» در ورامين به محاصره درآمدند و غافلگيرانه دستگير شدند.
«شهرام» به مشارکت در پنج فقره دستبرد سريالي در رضوانشهر ، ورامين ، تهران بزرگ و ساوجبلاغ اعتراف کرد و اظهار داشت : يکدستگاه سمند را در خانه پدرم در ورامين مخفي کرده ام.
با راهنمايي وي ، خودروي مورد نظر به همراه چند دستگاه تلفن همراه ، ساعت و برخي وسايل باارزش رانندگان از مخفيگاهش کشف شد و تحقيق براي افشاي ساير جرم هاي احتمالي اعضاي شبکه خشن ادامه يافت.
در همين رابطه فرمانده پليس ساوجبلاغ اعلام کرد: با هماهنگي مقام قضايي ، تصوير بدون پوشش دو نفر از سرکردگان اين باند در رسانه ها منتشر مي شود تا ساير مالباختگان ، آنان را شناسايي آنها کنند.
سرهنگ «هاشمي» به رانندگان هشدار داد : در آستانه سال نو از سوار کردن افرادي مشکوک که با پيشنهاد کرايه بالا ، خودرو را به صورت دربستي کرايه مي کنند خودداري کنيد.همچنين در صورت سوار کردن مسافر دربستي حتما در مسير هاي پر تردد حرکت و از انتخاب مسير هاي خلوت و يا بيراهه ها خودداري کنند.
سايت حوادث
-@@
مرگ زن جوان پس از ليپوساكشن
بازپرس جنايي دستور تحقيقات را صادر كرد
در پي مرگ يك زن جوان پس از عمل ليپوساكشن، بازپرس ويژهي قتل تهران دستور انجام تحقيقات را صادر كرد.
قاضي محمد شهرياري در خصوص اين حادثه به خبرنگار حقوقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: روز گذشته حسب گزارش مرجع انتظامي در جريان مرگ زني 32 ساله به نام زهرا در منزلش قرار گرفتم كه با صدور دستورات قضايي لازم، تحقيق در اين زمينه آغاز شد.
وي افزود: در بررسيهاي ابتدايي مشخص شد كه اين زن براي عمل ليپوساكشن (خارج ساختن چربيهاي شكم) به مطب يك پزشك مراجعه كرده و بعد از انجام اين عمل، زماني كه به خانه رسيده فوت كرده است.
بازپرس ويژهي قتل تهران، خاطرنشان كرد: در حال حاضر، دستور تحقيقات صادر شده تا مشخص شود كه مرگ اين زن ارتباطي با عمل جراحي داشته يا خير تا در صورت ارتباط مرگ با عمل ليپوساكشن، ساير اقدامات قضايي انجام شود.
سايت حوادث
-@@
بازداشت کيف قاپان خشن به جرم جنايت مستانه
به گزارش خبرنگار گروه حوادث ايسکانيوز : نيمه شب دهم اسفند امسال ماموران کلانتري 190 مجيديه با کشيک دادسراي امور جنايي تهران بزرگ تماس گرفتند و اعلام کردند مرد 46 ساله اي به نام «قاسم» که در مقابل سه کيف قاپ مقاومت کرده بود در خيابان «رسالت» کشته شده است.سپس بازپرس «شاهنگيان» به همراه افسران دايره 10 آگاهي مرکز به نقطه مورد نظر رفت و با ديدن پيکر کاردآجين ، رسيدگي به ماجرا را آغاز کرد.
تحقيق ميداني نشان مي داد سه موتورسوار خشن ، ساعتي پيش از جنايت در قاپيدن کيف يک شهروند ديگر در شرق تهران ناکام مانده بودند و چون نمي خواستند دست خالي به خانه هاي خود برگردند به تعقيب «قاسم» پرداختند.
شاهدان گفتند : اين شهروند که حاضر نبود به هيچ قيمتي تسليم شود با ضربه هاي چاقوي ترک نشين موتور در خون غلتيد و جانيان بي رحم گريختند.جنازه با صدور دستور قضايي به پزشکي قانوني فرستاده شد و بازپرس شعبه دوم دادسراي ناحيه 27 از کارآگاهان خواست با چهره نگاري رايانه اي و بررسي بانک اطلاعات مجرمان پيشينه دار ، عاملان اين جنايت را شناسايي و دستگير کنند.
کارآگاهان با تجميع اطلاعات پي بردند سه سرنشين يک دستگاه موتوسيکلت هوندا 125 سبز در ساعت هاي 21:30 همان شب و 2:00 بامداد روز بعد دست به کيف قاپي زده بودند.
در نخستين دستبرد که در مسير شرق به غرب بزرگراه رسالت - نرسيده به 16 متري مجيديه شمالي - شکل گرفت مردي 40 ساله هدف دزدان بود.
وي گفت : تازه قدم به دومين پله پل عابر گذاشته بودم که دو پسر ناشناس به من حمله کردند.يکي از آنان از پشت سر ، يقه کاپشنم را گرفت و ناگهان مشت محکمي به صورتم زد.نفر دوم هم کيف همراهم را قاپيد و 50 هزار تومان پول نقد و اسناد و مدارک را بردند.
مالباخته ادامه داد : دزدان خشن به سرعت به سمت موتور سبزي رفتند که راننده آن منتظرشان بود.من هم که به خاطر شدت ضربه وارده به صورتم همچنان گيج بودم فقط توانستم رقم هايي از پلاک موتور را يادداشت کنم.
در پرونده دوم ، مالباخته مرد ميانسالي است که اظهار داشت : ساعت 2:00 بامداد در خيابان پاسداران -تقاطع ميدان فرخ يزدي - بودم و از محل کارم به خانه ام بر مي گشتم که سه نفر سوار بر يک موتور سبز به من حمله کردند.آنان با تهديد چاقو ، دستگاه لپ تاپ ، موبايل و MP3Player مرا گرفتند و در همان گير و دار ، با چاقو به دستم زدند.
تجسس براي رديابي تبهکاران ادامه داشت که پدر پسر 17 ساله اي به نام «فريد» وي را به کلانتري 102 پاسداران برد و تحويل مجريان قانون داد.گزارش ايسکانيوز مي افزايد ، پدر پريشان احوال گفت : به محض اين که فهميدم فرزندم به اتفاق دو نفر از دوستانش کيف قاپي کرده وجدانم اجازه نداد بي کار بنشينم و دست روي دست بگذارم.
«فريد» پس از تشکيل پرونده در کلانتري به پايگاه چهارم پليس آگاهي تهران بزرگ سپرده شد و توضيح داد که چگونه پس از نوشيدن مشروب به همراه دوستانش محمدرضا (17 ساله) و ميلاد (17 ساله) در سه فقره زورگيري در «مجيديه» و «پاسداران» دست زده بود.
به دنبال اين اعترافها مشخص شد که «فريد» و همدستانش قاتلان «قاسم» هستند و در نتيجه ، افسران پايگاه دهم آگاهي (وپژه پرونده هاي قتل) پيگير موضوع شدند.با به دست آمدن مشخصات «محمدرضا» و «ميلاد» مسير تجسس به مرحله تازه تري رسيد و مشخص شد آنان به جرم مزاحمت مستانه براي شهروندان و برهم زدن نظم عمومي ، از سوي کلانتري 128 تهران نو دستگير شده اند.
همچنين با افشاي اين مسئله که «ميلاد» ضربه مرگ را به «قاسم» زده بود مهم ترين برگ پرونده ورق خورد و لپ تاپي که مقابل بازارچه «علاالدين» خيابان «جمهوري» 180 هزار تومان فروخته شده بود رديابي شد.اعضاي اين شبکه با صدور قرارهاي قانوني روانه زندان شده اند و بازجويي ها براي افشاي ساير جرم هاي احتمالي آنان ادامه دارد.
سايت حوادث
-@@
موتورسوار عجول سوخت
به گزارش گروه حوادث ايسکانيوز : ساعت 20:52 يکشنبه زنگ ايستگاه شماره 2 آتشنشاني بندرعباس به صدا درآمد و خبر رسيد يک دستگاه موتوسيکلت در بلوار پيامبر اعظم (ص) به شدت به عقب تريلي خورده و راننده در خون غلتيده است.سپس «ناجيان 125» به نقطه مورد نظر رفتند و با جنازه
موتورسوار جوان رو به رو شدند.او که به روستاي «ايسين» مي رفت بر اثر شدت آسيب در دم جان سپرده بود.
اين رخداد دلخراش با آتش سوزي همراه بود و متاسفانه شعله هاي سرکش ، سراپاي موتورسوار عجول را هم فرا گرفت.گزارش ايسکانيوز مي افزايد ، پيکر سوخته او با صدور دستور قضايي به پزشکي قانوني فرستاده شد.
طي 10 سال اخير 7/2 خانواده ايراني به دنبال رخدادهاي رانندگي به طور مستقيم با از دست دادن درآمد و يا هزينه هاي ناشي از مراقبت افراد زخمي و يا معلول دائمي درگير بوده اند.اگر شمار افراد هر خانواده را چهار نفر در نظر بگيريم بيش از 10 ميليون ايراني (14 درصد کل جمعيت) به طور مستقيم با آسيب هاي ناشي از رخدادهاي رانندگي درگير بوده اند.بياييد با رعايت مقررات راهنمايي و رانندگي با دل خوش به استقبال نوروز 89 برويم.
سايت حوادث
-@@
سارقان مسلح خودروهاي عبوري بين شهري دستگير شدند
شش نفر كه با تشكيل گروهي اقدام به سرقتهاي مسلحانه از خودروهاي عبوري بين شهري در استان فارس مينمودند، دستگير و روانه زندان شدند.
به گزارش سرويس «حوادث» ايسنا، سرهنگ محمدي ـ رييس پليس آگاهي استان فارس ـ افزود: در پي چندين شكايت از رانندگاني كه در مسير بين شهرهاي لارستان ـ جهرم تردد ميكردند، مبني بر سرقت به عنف وجوه نقد و اشيا قيمتي همراه آنها با توجه به حساسيت موضوع بلافاصله اكيپي از كارآگاهان پليس آگاهي فعاليت خود را آغاز كردند.
كارآگاهان در تحقيقات انجام شده دريافتند كه سارقين با سر و صورت پوشانده و با تهديد اسلحه كمري پس از متوقف كردن خودروها با ايجاد ضرب و جرح اقدام به سرقت نموده كه با بررسيهاي علمي و سرنخهاي به جا مانده يكي از سارقين به هويت «ج ـ ف» شناسايي كه با استفاده از اطلاعات مردمي محل اختفاي متهم شناسايي و طي يك عمليات غافلگيرانه دستگير گرديد.
در بازجوييهاي انجام شده متهم كه قصد انكار بزه خود را داشت با توجه به دلايل و مدارك علمي ، به جرم خود با همدستي پنج نفر به نامهاي «ن ـ م» ، «ح ـ س» ، «ف ـ ف» ، «الف ـ الف» و «خ ـ ي» معترف گرديد كه با راهنمايي متهم منزل استيجاري آنها كه محلي براي برنامهريزي سرقتهاي آتي و جمعآوري اموال مسروقه بود، شناسايي و محاصره گرديد و هنگامي كه تمامي متهمين در آنجا حضور داشتند، با يك عمليات ضربتي دستگير و در بازرسي از محل مقادير قابل توجهي از اموال مسروقه كشف و سه دستگاه موتورسيكلت و يك دستگاه خودرو كه در انجام سرقتها از آنها استفاده ميكردند، توقيف شد.
در ادامه تمامي مالباختگان شناسايي و در مواجهه حضوري متهمين تمامي آنها را شناسايي كرده و نهايتا متهمان به همراه پرونده به دادسرا اعزام و با صدور قرار قانوني روانه زندان شدند.
سايت حوادث
-@@
شكنجه كودك 11 ساله براي اخاذي 400 ميليوني
دو برادر شرور كه با ربودن پسر بچه 11 ساله اقدام به سوزاندن و شكنجه وي كرده بودند، توسط كارآگاهان پليس آگاهي شناسايي و دستگير شد.
به گزارش سرويس «حوادث» ايسنا، سرهنگ قاضي زاده ـ رييس پليس آگاهي استان كرمان ـ در توضيح اين پرونده گفت: در پي اطلاع خانواده فواد مبني بر ربوده شدن پسرشان از جلوي در منزل توسط دو فرد مسلح بلافاصله اكيپ زبدهاي از كارآگاهان جرايم جنايي پليس آگاهي فعاليت خود را آغاز كردند.
كارآگاهان در ابتدا با دادن آموزشهاي لازم به خانواده ربوده شده در زمينه مذاكره با ربايندگان و نحوه رفتارشان در منزل توجيه شدند تا اين كه ربايندگان پس از يك ماه با خانواده «فواد» تماس و در ازاي آزادي وي درخواست چهار ميليارد ريال پول كردند.
پس از تماس آدم ربايان كارآگاهان با انجام تحقيقات و بكارگيري اطلاعات مردمي به چند نفر مظنون و در بازجوييها و تحقيقات علمي و پليسي نهايتا متوجه شدند كه آدمربايي توسط دو برادر به نامهاي «الف ـ ج» و «م ـ ج» صورت گرفته و در حال حاضر در ارتفاعات جبال بارز در شهرستان ريگان نگهداري ميشود كه بلافاصله دو اكيپ از كارآگاهان كار آزموده و تكاور به محل مورد نظر عزيمت و پس از طي مسافت 130 كيلومتر محل را شناسايي و با يك اقدام غافلگيرانه وارد محل اختفاي متهمين شده و «الف ـ ج» كه با حضور مامورين قصد تيراندازي با سلاح كلاش به سمت آنان را داشت دستگير و در بازرسي از محل «فواد» كه پس از چهار ماه اسارت و با شكنجههاي مختلف مورد آزار قرار گرفته بود را نيز با دست و پاي بسته در حالي كه آثار جراحات سوزاندن در بدن و صورت وي مشهود بود، آزاد و به آغوش خانواده بازگرداندند.
در نهايت متهم به همراه پرونده به دادسرا معرفي و تلاش براي دستگيري همدست وي كه در هنگام عمليات پس از تيراندازي به سمت كارآگاهان متواري شده بود، با جديت ادامه دارد.
سايت حوادث
-@@
ادامه مطلب راهم ببينيد












