نمونه هايي ازهشدارهاي پليسي
نمونه هايي جمع آوري شده ازصفحات حوادث روزنامه ها از قبيل سرقت،قتل،كلاهبرداري،شركتهاي هرمي، اختلاس، شيادي، رمالي،جادوگري، دعانويسي، كيف قاپي،تردستي،چشم بندي،زورگيري،ربايش،سرقت به عنف،زناي به عنف،آدم ربايي،سعت غيرمجاز،سبقت غيرمجاز،خواب آلودگي وچرت زدن درحين رانندگي،خوردن مشروب الكلي ورانندگي،چاقوكشي،عربده كشي،متلك گفتن،مزاحمت نواميس، فرار از منزل، خودكشي، خودزني، قاچاق، مشروب، اعتياد، ترياك، حشيش، هروئين، كريستال،شيشه،ناس،سيگارو...معضلات اجتماعي است كه دراين قسمت آورده شده وگاهي نظرات كارشناسي هم دركنارآنها وجود دارد كه خواندن،تجزيه وتحليل،وراه حل و چاره پيدا كردن براي اساتيد،دانشجويان،معلمين،خطباء،روحانيون و... مفيد خواهد بود
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
زن جن گیر!
من و شوهرم هر دو تحصیل کرده هستیم و در یک اداره کار می کنیم. ما چند سال است که با هم ازدواج کرده ایم و همیشه با واقعیت ها زندگی می کنیم و به خرافات هم اعتقادی نداشتیم، اما نمی دانم چه شد که به راحتی فریب یک شیاد کلاهبردار را خوردیم و حرف هایش را باور کردیم!
زن جوان افزود: در یکی از شب های سرد و برفی اسفند ماه سال قبل همکارم که علاوه بر ارتباط شغلی با ما رفت وآمد خانوادگی هم دارد، همراه خانواده اش به منزلمان آمدند و تا دیروقت میهمان ما بودند.
پس از صرف شام و پذیرایی کامل، سرصحبت ها به درد پای شوهرم رسید. همسرم می گفت، مدتی است که از این درد لاعلاج رنج می برم. شما پزشک حاذقی نمی شناسید که یک نسخه به نزد او بروم؟
همکارم در پاسخ به سوال شوهرم گفت: چرا، اتفاقا دوای درد تو پیش پزشکی است که اگر یک بار او را ببینی از آن به بعد به دنبال تمام مشکلات زندگی ات خواهی بود. او با معرفی یک زن ادامه داد: این فرد جن گیر است و ارواح خبیثه را دور می کند، شاید دردپای شما هم از دست آسیب اجنه باشد و باید حتما به دنبال درمان آن باشید! من و همسرم در برابر این حرف ها لبخندی زدیم و گفتیم مگر امکان دارد که چنین اتفاقی بیفتد؟ در این لحظه همکارم و شوهرش با آب و تاب شروع به تعریف و تمجید از شاهکارهای زن جن گیر کردند!
تصمیم گرفتیم ارواح خبیثه را از زندگی مان دور کنیم
زن جوان افزود: آن شب با شنیدن حرف های همکارم، من و شوهرم قانع شدیم که به نزد زن جن گیر برویم و غروب روز بعد به سراغش رفتیم. وقتی موضوع دردپای همسرم را برایش تعریف کردیم، او در حالی که داخل اتاقی تاریک و رو به دیوار نشسته بود با لحنی عجیب و غریب گفت: خیلی شانس آورده ای که زود به این جا آمده ای، چون جن ها باعث درد پای تو شده اند و اگر از دارویی که تجویز می کنم استفاده نکنی بی برو برگرد فلج خواهی شد!
ترس از این حرف من و بهروز را لرزاند. ما با عجله گفتیم: اگر ممکن است هرچه سریع تر زحمت بکشید و داروی مورد نظر را بدهید تا از شر این بلا نجات پیدا کنیم!
زن جن گیر مبلغ یکصد و پنجاه هزار تومان وجه نقد از شوهرم گرفت و به او پمادی داد تا استفاده کند! جالب این جاست که با مصرف این پماد درد پای بهروز کمی بهبود یافت. شاید هم شوهرم به خودش تلقین می کرد که بیماری اش بهبود یافته است. ما در جمع خانوادگی و هرجایی که می رفتیم از این زن تعریف می کردیم!
با این وضعیت او توانست اعتماد ما را جلب کند و در جلسه بعدی که به سراغش رفته بودیم گفت: علاوه بر پادرد همسرم، اجنه در دیگر مشکلات خانواده ما دخالت دارند و اگر زود به هم نجنبیم روی خوشبختی را نخواهیم دید. او آن روز دعایی به ما داد و وردی روی آب خواند و ادعا کرد: باید آب را روی پای پسرمان بریزیم تا جن ها از او دور شوند.
زن جن گیر در حالی که به چشمان ما خیره شده بود و شمرده شمرده حرف می زد، گفت: برای حفظ سلامتی و جان پسرتان حتما این کار را انجام دهید چون ممکن است فرزندتان در تصادف یا هر حادثه ای آسیب ببیند و...! او به خاطر این ورد و دعا نیز مبلغ ۳۰۰ هزار تومان از ما دریافت کرد و این داستان هم چنان ادامه یافت و چندین بار دیگر هم، فریب نقشه شیطانی اش را خوردیم!
خیال واهی برای نجات جان پدرم از شر جن ها
زن جوان آهی کشید و افزود: این زن کلاهبردار در ادامه مدعی شد پدرم نیز جن زده شده است و در صورتی که اجنه از او دور نشوند به زودی سکته خواهد کرد.
با توجه به این که پدرم به دلیل کهولت سن بیمار بود من و شوهرم تصمیم گرفتیم جن ها را از او دور کنیم و برای این مسئله نیز ۱۰۰ هزار تومان پرداخت کردیم.
پس از مدتی همسر برادرم نیز مشتاق شد تا زن جن گیر را ببیند اما در این دیدار زن شیاد گفت: تو هم جن زده شده ای و مثل این که کسی خانواده شما را طلسم کرده است! او ادعا می کرد که همسر برادرم در زمان زایمان فوت خواهد کرد. عروس ما با شنیدن این حرف ها خیلی ترسیده بود.
بیچاره برادرم که کارگری ساده است، با هزار بدبختی مبلغی جور کرد و به زن جن گیر داد تا همسرش را از حملات مرگبار ارواح خبیث نجات دهد!
زن جن گیر مقداری از وسایل خانه را با خود برد
اما ماجرای کلاهبرداری ها به همین جا ختم نشد و زن جن گیر در ادامه مدعی شد که جن ها در لوازم خانه نیز نفوذ کرده اند و از طریق این وسایل قصد صدمه زدن به اعضای خانواده را دارند.
او مدعی بود که چون با دعاهایش جن ها نتوانسته اند به طور مستقیم افراد خانه را قربانی خود کنند، این بار می خواهند از طریق وسایل خانه به هدف خود برسند.
او گفت که برای دفع این حمله باید اموال را نابود کنید و یا آن ها را از محیط خانه دور نگه دارید تا جن ها از خانه شما بیرون بروند. به این ترتیب زن جن گیر بخشی از اموال خانه ما را با خود برد.
در واقع ما با دست خودمان ۲۶ قلم از اجناسی را که در خانه داشتیم، به او تحویل دادیم و از این کارمان خوشحال هم بودیم.
اما دیگر از آن به بعد هیچ خبری از آن زن شیاد نشد و هر وقت که برای تحویل گرفتن وسایل خانه مان که شامل مایکروفر، سرویس طلا، ظروف آشپزخانه، لوازم آرایش، صندلی و میز ناهارخوری و ساک مسافرتی بود، به سراغش می رفتیم جوابی نمی داد و می گفت آن وسایل را از بین برده ام تا جن ها راه بازگشتی به خانه شما نداشته باشند. با شنیدن این جواب واهی تازه فهمیدیم که چه کلاه بزرگی سرمان رفته است.
او حتی دیگر حاضر نشد ما را ببیند و می گفت بهتر است دیگر به خانه اش نرویم! من و شوهرم از این زن شیاد شکایت کردیم و پلیس او را به دام انداخته است. زن جن گیر که ۳۸ سال دارد، در تحقیقات به عمل آمده به جرایم خود اعتراف کرده و گفته است: پس از جدایی از شوهرم که فردی معتاد و بی مسئولیت بود، سرپرستی فرزند خردسالم را برعهده گرفتم و چون از پس خرج و مخارج زندگی برنمی آمدم، به این کار اشتباه دست زدم.
زن جوان فریب خورده در پایان اظهاراتش گفت: ما به راحتی فریب خوردیم و حتی این زن را با تعریف و تمجیدهای دروغین و بزرگ نمایی به دیگران هم معرفی کردیم اما واقعا زوج های جوان و همه کسانی که این ماجرا را می خوانند باید حواسشان را جمع کنند و مراقب باشند تا در بند این خرافات گرفتار نشوند، چون آدم هایی که خرافاتی می شوند مثل افرادی هستند که در باتلاق افتاده اند و هر لحظه در آن فرو می روند و با وسواس و خیالات واهی، روح و جسم خود را آزار می دهند. به نظر من اجنه و ارواح خبیثه همین افرادی هستند که از ساده لوحی و اعتماد بی جای دیگران سوءاستفاده می کنند!
رمال شیطان پرست! زنان نازا را به فساد می کشاند
در ادامه بررسی حوادث این هفته به ماجرای تاسف بار و نگران کننده ای اشاره می کنیم که در یکی از شهرهای غربی کشور به وقوع پیوسته است. در پی شکایت فردی از یک زن رمال که عامل ترویج فحشا و فساد میان مراجعه کنندگان بود، ماموران پلیس اطلاعات و امنیت عمومی به لحاظ حساسیت و اهمیت موضوع، رسیدگی سریع پرونده را به طور ویژه در دستور کار خود قرار دادند. با تحقیقات گسترده و کنترل های نامحسوس پلیسی، زن شیطان پرست که «مهین» نام داشت شناسایی شد و ماموران انتظامی با هماهنگی مراجع قضایی، منزل متهم را مورد بازرسی قرار دادند که در نتیجه آلات قمار، دو جلد کتاب رمالی، ۲ جلد کتاب تعبیر خواب و ۳ عدد کله و اسکلت که از علایم شیطان پرستی است، کشف شد.
«مهین» در اعترافات تکان دهنده خود گفت: زن هایی را که بچه دار نمی شدند، به منزل خود هدایت می کردم و آنان را بامواد بیهوش کننده به خواب عمیق می بردم سپس مرد یا مردانی که از قبل در آن جا حاضر بودند، زنان بیهوش را مورد تجاوز جنسی قرار می دادند و زنان بدون این که از نحوه بچه دار شدن خود آگاه شوند، به خیال این که ورد و دعاهای من برای شان چاره ساز شده است، محل را ترک می کردند. آن ها حتی پول های کلانی را پرداخت می کردند. درخور یادآوری است این زن شیطان صفت برای رسیدن به سزای عمل ننگین خود به مراجع قضایی معرفی شده است.
فریب افراد رمال و جن گیر را نخورید
درباره این موضوع نظر رئیس مرکز مشاوره پلیس خراسان رضوی را جویا شدیم. سرهنگ سیدمحمد حسینی اظهار داشت: با توجه به این که باورها و اعتقادات دینی در تمامی زندگی افراد ایرانی جریان دارد، از این رو افرادی که به عنوان رمال، پیش گو و جن گیر فعالیت می کنند با سوءاستفاده از این باورهای مردمی و به کارگیری شیوه های غیرعلمی روان شناختی، روان کاوی، هیپنوتیزم، آموزش فنون یوگا و ادعای تظاهر روح درصدد جلب اعتماد افراد ساده لوحی هستند تا بتوانند آن ها را اغفال کنند و به اهداف خود برسند.
وی افزود: شگرد افراد رمال و فالگیر به این نحو است که با ارتباط کلامی، اطلاعاتی هرچند مختصر از طعمه خود می گیرند و با پردازش آن اطلاعات، سعی می کنند نظر فرد را جلب کنند تا القا کننده مسائلی باشند که به نوعی به ذائقه مخاطب خوش بیاید. این افراد شیاد سعی می کنند اطلاعات را به طور مستقیم یا غیرمستقیم، حتی با ارزیابی ظاهر فرد دریافت کنند. اما نکته مهمی که باید به آن توجه کرد، این است که فرد شیاد در مراحل بعدی از عبارت های دوپهلو استفاده و سعی می کند با طرح مسائلی کلی که شکل واقعی و درستی ندارد اما فرد به دلیل عمومیت آن، این مطالب پراکنده را به عنوان پیش گویی می پذیرد، اعتماد وی را جلب کند. از این رو با این ترفند رمالان و افراد شیاد سعی می کنند به طعمه خود القا کنند که از آینده وی خبر دارند و حتی از جزئیات زندگی اش نیز مطلع هستند.
رئیس مرکز مشاوره پلیس خراسان رضوی خاطرنشان کرد: مهم ترین اهداف این افراد شیاد، تامین منابع مادی و در نمونه هایی نیز سرقت، سوءاستفاده های غیراخلاقی و حتی پس از کسب اطلاعات زندگی خصوصی فرد، اخاذی از طعمه است.
در این جا آن چه مهم است عوارض روحی، روانی و جسمی است که قربانیان این جرایم در طول زندگی خود با آن مواجه می شوند و زمانی به خود می آیند که پل های پشت سرشان خراب شده است و به اصطلاح کار از کار گذشته، این در حالی است که مجازات مجرمان در این مسائل بخشی از ماجراست و پاسخ گوی آبروی از دست رفته افراد نیست. از این رو به شهروندان و به خصوص به بانوان هشدار می دهیم با آگاهی از مخاطرات ارتباط با افراد رمال و شیاد در صورت مواجهه با آن ها مراتب را به فوریت های پلیسی ۱۱۰ اطلاع دهند و برای حل مشکل خود نیز با توکل به خداوند بزرگ، از خدمات تخصصی مراکز مجاز و علمی مشاوره و مددکاری اجتماعی استفاده کنند.
روزنامه خراسان 88.06.02
متین
-@@
گفت وگو با قربانیان شرکت های هرمی
استخدام در پروژه قطار سریع السیر تنها یک سراب بود
چند وقت قبل یکی از دوستان و همکلاسی های دوران دانشگاه که مثل خودم دانش آموخته رشته مهندسی مکانیک است و کارگاه قطعه سازی داشت، به کارگاه من زنگ زد اما من نبودم. او به همکارم گفته بود که به مهندس بگویید با من تماس بگیرد اما راستش من با او تماس نگرفتم؛ فکر می کردم می خواهد سفارش کار بدهد چون قبلا یک کار پر دردسر که تیراژش هم کم بود؛ به کارگاه قطعه سازی من سفارش داده بود. به همین دلیل تصور می کردم باز هم چنین سفارشی دارد. شب بود که مهندس دوباره تماس گرفت. این بار خودم گوشی را برداشتم. بعد از احوال پرسی گفت: از کارت راضی هستی؟ گفتم: چطور مگه؟ تو که خودت تولید کننده ای، می دانی که ایران خودرو هنوز مطالبات مرا پرداخت نکرده است من هم تاچند وقت دیگر باید کارگاه را تعطیل کنم. اودرحالی که سعی می کرد خود را دلسوز من نشان دهد، گفت: بله می دانم! من هم یک ماه قبل یک کار خوب و پر درآمد پیدا کردم و کارگاهم را هم تعطیل کردم. الان هم برای همین به تو زنگ زدم. می دانم تو هم وضع مالی خوبی نداری، می خواهم به تو کمک کنم!
او پس از مدتی حاشیه رفتن، گفت: پروژه قطار سریع السیر مشهد-تهران شروع شده است. صنایع ریلی کشور نیروهای متخصص جذب می کند آن هم با شرایط و حقوق بسیار عالی!حداقل ۲ میلیون تومان در ماه! و ادامه داد: البته ۳ ماه اول که دوران آموزشی است، ماهی ۵۰۰ هزارتومان حقوق داری اما بعد بیشتر از ۲ میلیون می گیری. من که از این حرف ها خوشحال شده بودم، پرسیدم: باید تهران ساکن شوی؟ گفت: بله! گفتم: پس من نمی توانم بیایم چون جدایی از پدر و مادرم برای من سخت است. اصرارهایش فایده ای نداشت، بنابراین بعد از خداحافظی تلفن را قطع کرد. وقتی ماجرا را برای همسرم تعریف کردم، او خیلی ناراحت شد و گفت: چرا قبول نکردی؟ آن وقت من هم انتقالی می گرفتم و هردو در تهران با شرایط عالی زندگی می کردیم. تو هم می توانستی شرایط قبلی خودت را که مدیر بودی، به دست آوری مثل قبل در دانشگاه هم تدریس کنی. خلاصه برای هرکسی ماجرای تلفن دوستم را تعریف می کردم، می گفت خیلی اشتباه کردی، باید قبول می کردی. هنوز چند روز نگذشته بود که دوستم دوباره زنگ زد و گفت: چی شد تصمیم نگرفتی به تهران بیایی؟ صنایع ریلی دوباره، نیرو می گیرد. گفتم نه من نمی توانم در تهران ماندگار شوم. اما او این بار گفت: لازم نیست برای همیشه تهران باشی. کار به صورت پروژه است تو هم همراه پروژه به مشهد می روی تازه خانه هم به صورت سازمانی در اختیارت می گذارند. من هم الان با همسرم به تهران آمده ام. خلاصه آن قدر از مزایا و امکانات زیاد این کار تعریف کرد تا این که راضی شدم به تهران بروم؛ قرار شد از مسئول گزینش آن جا برایم وقت مصاحبه بگیرد. آن روز با خوشحالی موضوع را به همسر و خانواده ام اطلاع دادم. صبح روز بعد خودم با دوستم تماس گرفتم. او گفت: فردا حرکت کن که پنج شنبه برای مصاحبه اینجا باشی. گفتم نمی توانم فردا باید سفارش های ایران خودرو را تحویل بدهم.او گفت: پس من دوباره به تو اطلاع می دهم. دقایقی بعد زنگ زد و گفت: شانس آوردی چون مدیر پروژه شنبه بعد از ظهر به ماموریت می رود و تو سعی کن ساعت ۸ صبح جمعه تهران باشی، به یکی دیگر از دوستانم که در افغانستان کارگاه تولیدی داشت زنگ زدم و موضوع را گفتم، او هم اصرار داشت که اگر می شود او را هم همراه خودم ببرم. اما وقتی با مهندس تماس گرفتم، گفت: فعلا یک نفر می خواهند و تو ۳ روز باید در تهران بمانی تا کارت را قبول کنند. روز حرکت فرا رسید اما هرلحظه مسائلی پیش می آمد که نگران می شدم. مثل خرابی خودروی پدرم که قرار بود مرا به پایانه مسافربری برساند، نگاه های مادرم و غیره بالاخره ساعت ۸ صبح به پایانه جنوب رسیدم. دوست مهندسم چند بار زنگ زد و قرار شد در ایستگاه متروی خیابان نواب همدیگر را ملاقات کنیم. او از دیدن من خیلی خوشحال بود و مدام از شرایط خوب کار تعریف می کرد. پس از طی چند کوچه پس کوچه به انتهای یک کوچه بن بست رسیدیم. او زنگ خانه را به صدا درآورد و لحظاتی بعد جوانی در حیاط را گشود. تعجب کردم، پرسیدم چرا نرفتی محل کار برای مصاحبه! گفت: مدیر پروژه اهل مشهد است، گفته وقتی از راه می آیی خسته هستی و باید کمی در خوابگاه استراحت کنی! ضمن این که مهندس مدیر پروژه گفته است من خودم به خوابگاه می آیم و مصاحبه می کنم. گفتم واقعا چقدر انسان با محبتی است اما این طوری که درست نیست. قبل ازاین که مدیر پروژه به آن خانه بیاید، مهندس دیگری را دیدم که او را دورادور می شناختم. او قبلا از کارکنان شرکت (پ-ن) بود. او هم از شرایط عالی کار می گفت. همه خوشحال بودند انگار در قرعه کشی میلیاردی بانک برنده شده اند. وقتی از اوضاع کار می پرسیدم می گفتند: تو انسان توانمندی هستی، از عهده آن برمی آیی! راستش قبل از این که به تهران بیایم، با خودم فکر می کردم این چه کاری است که تا این اندازه درآمد دارد.
اما دوست مهندسم هربار یک چیزی می گفت، یک بار می گفت کار نظارتی است، یک بار می گفت: کار ساخته! آخر هم می گفت: باید کار را ببینی! خیلی از مدیران شرکت ها، کار خودشان را تعطیل کرده اند و به اینجا آمده اند و ... آن خانه که به عنوان خوابگاه بود، زیربنایی حدود ۴۰ تا ۴۵ متر داشت و طبقه همکف یک ساختمان ۳ طبقه بود،که هیچ امکاناتی هم نداشت. خلاصه افرادی که در آن خانه بودند، مشغول پذیرایی از من شدند. بعد از مدتی مدیر پروژه آقای مهندس «ب» آمد. افرادی که داخل منزل بودند دست و پای خودشان را گم کرده بودند و چنین وانمود می کردند که او شخص خیلی مهمی است. آن ها سر رسیدهای خودشان را برداشتند تا از مصاحبه من نت برداری کنند. جلسه مصاحبه شروع شد. آقای مهندس «ب» روبه روی من نشست و دیگر مهندسان هم در کنار میز! جوان دیگری هم که قبلا در شرکت «پ.ن» کار می کرد، روی زمین نشست. به دوست مهندسم گفتم من رزومه کاری ام را بیاورم تا مهندس آن را ببیند که او گفت: نه! لازم باشد مهندس خودشان می گویند. خلاصه مصاحبه شروع شد. مهندس از کارم، سنم، درآمدم و غیره سوال کرد. خودش می گفت: ماهی ۴ میلیون تومان در یک شرکت حقوق می گرفته اما آن کار را رها کرده و به این پروژه آمده است. او می گفت: تازه فهمیدم که صرف داشتن خانه و خودرو و ویلا در طرقبه و شاندیز که زندگی نیست! هر لحظه تعجبم بیشتر می شد. بحث به بحران اقتصاد جهانی کشیده شد. اول با مهندس بحث کردم و او را به چالش کشیدم؛ بعضی جاها هم با نظر او موافق بودم اما بعد متوجه شدم که او مقدمه چینی می کند چون بعد از گذشت ۲ ساعت هنوز شرایط کاری ام را توضیح نداده بود. بیشتر شبیه یک نشست بود تا مصاحبه! دیگر به زور حرف هایش را تحمل می کردم که گفت: حالا می خواهم یک کار جدید را به تو معرفی کنم، دراین لحظه از داخل کیفش ۲ پوشه بیرون آورد وقتی پوشه ها را باز کرد، دنیا روی سرم خراب شد. برای یک لحظه تمام بدبختی هایم از مقابل چشمانم رژه رفتند. بدنم یخ کرد خودم را به زور روی صندلی نگه داشته بودم دیگر هیچ چیز نمی فهمیدم. «گلدکوئیست»! او داشت شرکت گلدکوئیست را معرفی می کرد، طی ۶-۵ سال گذشته خیلیها سعی کرده بودند مرا به سمت این شرکت کلاهبرداری بکشانند اما هیچ وقت موفق نشدند. یاد آن هایی افتادم که این شرکت هرمی زندگی شان را تباه کرده بود. همین دو هفته قبل بود که یکی از دوستانم که مدیر تعمیرات یک کارخانه سیمان است، تعریف می کرد که چگونه برادر کوچکش را که لیسانس رشته شیمی است، به بهانه کار به تهران کشانده اند و بعد در یک خانه زندانی اش کرده بودند. یادم افتاد که دوستم می گفت: پول هایش را گرفته اند و او با یک بدختی توانسته بود از چنگ آن ها فرار کند و حتی می ترسید به دستگاه قضایی شکایت کند. همه این قضایا مانند یک فیلم در ذهنم تداعی می شد. من با سر حرف های مهندس «ب» را تایید می کردم. اما فقط دراین فکر بودم که چگونه از این خانه لعنتی فرار کنم. خودم را جمع و جور و وانمود کردم که این موضوع برایم خیلی جالب است. با این حال دائم دراین فکر بودم که چگونه از آن جا فرار کنم. مهندس «ب» می گفت: این کار ۳ شرط اساسی دارد. ۱ -با کسی مشورت نکنی ۲ -هیجان زده نشوی سومی را هم به خاطر ندارم که چه بود اما فکر می کنم تنها شرط اول برای خوانندگان خراسان که این مطلب را می خوانند، کافی باشد. قرار بود من ۳ روز در تهران بمانم و دراین باره تحقیق کنم و بعد اگر نخواستم بروم. ولی خودم می دانستم که نمی توانم از چنگ آنها فرار کنم. وقتی مهندس «ب» رفت، دیدم دراین فرصت اتاق دیگر پر از جوان شده است. حدود ۹نفر بودند یکی تبریک می گفت و دیگری خوش آمد و ... .
بعضی از آن جوان ها را می شناختم. دوست مهندسم هم از این که به من دروغ گفته بود عذرخواهی کرد و گفت: ولی این کار درآمد خوبی دارد. دیدم برادر دوستم که وکیل است او هم حضور دارد. قرار بود تا بعد از ظهر دادستان استان... یا شوهرخواهر آقای ... برادر آقای شهردار و غیره را هم زیارت کنیم. بیشتر آن هایی که آن جا بودند، شغلشان قطعه سازی بود که به دلیل اوضاع بد اقتصادی به این سراب کشیده شده بودند. قرار بود بعد از خوردن ناهار برای بازدید بیرون برویم. دوباره صحبت ها شروع شد. همه آن ها شست وشوی مغزی شده بودند و امیدوار به میلیاردر شدن! باورم نمی شد آیا این ها همان هایی هستند که من قبلا دیده بودم. می گفتند: ما تلویزیون نگاه نمی کنیم. ماهواره نمی بینیم، روزنامه نمی خوانیم چون موج منفی می دهد و نمی گذارد روی کار متمرکز شویم. تمام درهای اطلاعاتی بیرون را روی خودشان بسته بودند. جالب این جا بود که آن ها نماز اول وقت می خواندند و خدا را شکر می کردند و ... .
خلاصه من فقط به فرار فکر می کردم اما نمی دانستم چگونه، تلفن همراهم آنتن نداشت. دوستم می گفت اینجا تماس گرفتن ممنوع است، گفتم پس چگونه به خانواده ام اطلاع بدهم و ادامه دادم برویم بیرون زنگ بزنم. گفت: عجله نکن! بعد از ظهر بیرون می رویم و بعد هم دوباره شروع کرد به شست وشوی مغزی من! اما من فقط به فرار فکر می کردم و او برای هر بهانه ای که می آوردم جوابی داشت تا این که فکری به ذهنم رسید. دوستم را به کناری کشیدم و گفتم با تو یک حرف خصوصی دارم. همه تعجب کردند. او را به اتاق دیگر بردم و اول قسم دادم که به کسی چیزی نگوید! چاره ای نداشتم برای فرار از این مکان باید دروغی را سرهم می کردم. گفتم: من اعتیاد دارم. از حرف های مهندس هم چیزی نفهمیدم چون خمارم. می خواستم صبح قبل از آمدن به نزد تو به منزل دوستم بروم و مواد مخدر مصرف کنم که دیدم دیر شد. برای همین هم گذاشتم برای بعد از مصاحبه! الان هم نمی توانم تحمل کنم باید راهی برای رفتن به بیرون پیدا کنی.
علی که دودل شده بود و باور نمی کرد که من معتاد باشم، وقتی اصرار مرا دید گفت: حالا کجا می خواهی مصرف کنی؟ گفتم: منزل دوستم نزدیک است اگر تو هم بیایی باهم می رویم. با گفتن این جمله او کمی آرام شد و به دیگران گفت: من و دوستم به کافی نت می رویم تا او تحقیقات خود را آغاز کند اما افراد داخل منزل مانع شدند. هرکدام بهانه ای می آوردند تا من از آن جا خارج نشوم. اما وقتی نام دوستم را که قرار بود به منزل او برویم گفتم، دوست مهندسم او را شناخت و اطمینان پیدا کرد. چرا که او یکی از دوستان و همکلاسی های مشترک ما بود که در شرکت نفت استخدام شده بود. شاید هم فکر می کرد با این کار آن دوستم را هم به دام می اندازد.
بالاخره او دیگران را راضی کرد و گفت : من همراه او هستم زود بر می گردیم. وقتی خواستم کیفم را بردارم، دوستم مانع شد و گفت: کیفت را بگذار همین جا باشد. گفتم داخل آن مواد مخدر و وسایل استعمال است نمی توانم آن را بگذارم. به شوخی گفتم نترس فرار نمی کنم. خندید و گفت: نه برای این که اذیت نشوی. وانمود می کردم خیلی خمارم. به دوستم گفتم برایم کارت تلفن بخرد تا از تلفن عمومی به دوستم زنگ بزنم و آدرسش را بگیرم چون آن روز در تهران تلفن های همراه قطع بود. در دلم دعا می کردم که در شهر کرج تلفن های همراه قطع نباشد وگرنه یا باید در خیابان سریع می دویدم تا به یک پاسگاه برسم و یا داد و بیداد راه می انداختم. اما خوشبختانه وقتی شماره دوستم را که در کرج سکونت داشت، گرفتم تلفن همراهش را پاسخ داد. آدرس او را گرفتم و خیالم راحت شد. وقتی به کرج رسیدیم و به منزل دوستم رفتیم، دیگر سوال هایم از دوست مهندسم شروع شد. او که فهمید چه اشتباهی کرده است و من معتاد نیستم عصبانی شد. اما حالا نوبت من بود تا برایش سخنرانی کنم. سعی کردم نصیحتش کنم. می خواستم زنگ بزنم به آن هایی که زندگی خودشان را برای گلدکوئیست از دست داده بودند تا او هم ماجرای آن ها را بشنود. اما او با این که خودش می دانست درچه دامی گرفتار شده است، سعی می کرد از خودش دفاع کند. وقتی دید فایده ای ندارد گفت: من پول هایم را از دست داده ام زندگی ام خراب شده است و روی بازگشت ندارم من باید پول هایم را به دست بیاورم و چاره ای هم ندارم تا افرادی را که به من اعتماد دارند، وارد این بازی خطرناک کنم و...بالاخره او پس از عذرخواهی از من و درحالی که اشک هایش را پاک می کرد از منزل دوستم رفت. اما من به هم ریخته بودم. اعصابم خرد شده بود. آخر چه جوابی باید به خانواده ام می دادم. هزار کیلومتر راه آمده بودم تا ماهی ۲ میلیون تومان حقوق بگیرم. با هزاران بدبختی خودم را راضی کرده بودم که دور از پدر و مادرم زندگی کنم، اما حالا چه! اعتمادی را که به دوست مهندسم داشتم و این که این پروژه چقدر می توانست در آینده کاری من تاثیر بگذارد اما همه چیز تنها یک سراب بود. با این حال به خودم دلداری دادم که باید خدا را شکر کنی اگر تو هم به دام می افتادی اگر پول هایت را از دست می دادی، آن وقت چه سرانجامی پیدا می کردی! روز بعد اول به مشهد زنگ زدم و ماجرا را برای دوستان مشترک من و دوست مهندسم تعریف کردم تا آن ها خدای ناکرده به دلیل اعتمادی که به او دارند در دام نیفتند و بعد هم با ۱۱۰ تماس گرفتم تا ماجرا را پی گیری کنند. وقتی به مشهد بازگشتم خانواده دوست مهندسم را درجریان موضوع قرار دادم، چون خانواده کسانی که در آن خانه بودند هیچ کدام اطلاعی نداشتند که پروژه قطار سریع السیری در کار نیست و همه آن ها به دام شرکتهای هرمی افتاده اند.
روزنامه خراسان 88.05.26
سید خلیل سجاد پور
-@@
نفهمیدم در فنجان شیرقهوه چه بود که...؟!
دوشنبه هفته قبل تا آنجا خواندید که ندا بر اثر معاشرت با یکی از دوستانش به نام نرگس و در یک پارتی با پسر جوانی به نام بهرام آشنا شد. نرگس ادعا می کرد که آن پسر جوان پسرخاله اوست. این روابط خیابانی تا آنجا پیش رفت که ندا بدون اطلاع خانواده اش با بهرام روابط دوستانه برقرار کرد و با او قرار ملاقات گذاشت و اینک ادامه ماجرا...
و این آخرین اشتباه جبران ناپذیر...!!
ساعت ۹ صبح بود که بهرام در محلی که قرار گذاشته بودیم به دنبالم آمد سوار اتومبیل که شدم او دقایقی در چند خیابان دور زد و بعد هم از من پرسید: موافقی به جای دور زدن های بیهوده توی خیابان ها که ممکن است دوست یا فامیلی هم ما را ببیند برویم یک جایی و دور از چشم دیگران بنشینیم! که من بی آن که به عاقبت پذیرفتن پیشنهاد او فکر کنم قبول کردم و این آخرین و مهم ترین اشتباه جبران ناپذیر من بود که درباره بهرام که خیلی خوب می توانست با جملات فریبنده بازی کند مرتکب شدم بهرام در آن روز بعد از جلب موافقت من به طرف بلوار وکیل آباد تغییر مسیر داد و دقایقی بعد در حالی که همچنان با زبان چرب و نرم خود مرا با حرف هایش سرگرم کرده بود وارد بلوار صیاد شیرازی شد و در مقابل ورودی یک مجتمع مسکونی ۸ واحدی توقف کرد! پس از آن هم از اتومبیل پیاده شد و با کلیدی که داشت قفل در ورودی را باز کرد و بعد هم از من خواست تا پیاده شوم پرسیدم: این جا کجاست؟ خنده ای کرد و گفت: نترس جای بدی نیست! نگران هم نباش در این جا فقط خودمان هستیم و بس و من که تحت تاثیر حرف ها و قول و قرارهای او قرار گرفته و به غلط باورش کرده بودم پیاده شده و وارد ساختمان و آپارتمانی که بهرام کلیدش را داشت شدیم داخل آپارتمان من هاج و واج به اطراف نگاه می کردم که بهرام به من نزدیک شد وگفت: راحت باش! این جا هیچ مزاحمی نخواهیم داشت. از همان موقع تحت تاثیر گفته های بهرام خودم را همسر او احساس می کردم و همیشه به صحبت های او فکر می کردم صحبت های قشنگی که به یک موجود عقده ای مانند من احمق امید می داد (امیدی واهی!) به هر حال من غرق در همین افکار بودم و به زندگی مشترک خود در کنار بهرام می اندیشیدم که نام برده برای پذیرایی از من مشغول تهیه آب جوش بود آب جوش که آماده شد او با لحنی صمیمی و خودمانی مرا مخاطب قرار داد و پرسید: (ندا جون!) چای یا قهوه؟! گفتم فرقی ندارد هر چه خودت خوردی من هم می خورم و بعد هم در حالی که دو فنجان محتوی شیرقهوه را داخل یک سینی گذاشته و ظرفی محتوی دو مدل شیرینی یزدی (باقلوا و قطاب) را هم در کنار سینی قرار داده بود روی میزی که در مقابل من قرار داشت گذاشت چند لحظه بعد بهرام یکی از دو فنجان محتوی شیرقهوه را به من تعارف کرد و بعد هم ظرف شیرینی را به طرفم گرفت و خودش هم مشغول خوردن شد و این در حالی بود که در خلال نوشیدن شیرقهوه لحظه ای از من چشم برنمی داشت.
نفهمیدم در فنجان شیرقهوه چه بود که...؟!
هنوز مدت زمان زیادی از نوشیدن شیرقهوه نگذشته بود که احساس کردم پلک هایم سنگین شده و چند لحظه بعد هم دیگر هیچ نفهمیدم! ولی زمانی که چشم باز کردم متوجه شدم ساعتی هم از ظهر گذشته است هنوز حالم جانیامده بود، به دست شویی رفتم تا مشتی آب به صورتم بزنم و در آن جا بود که در آینه دست شویی با اوضاع و احوال ظاهری قیافه به هم ریخته خود مواجه شدم و فهمیدم چه بلایی سرم آمده است در این هنگام چند ضربه به در دست شویی خورد و صدای بهرام به گوشم می رسید که با لحنی همراه با مهربانی و صمیمیت می گفت: ندا! نداجون! حالت خوبه مشکلی نداری؟ در حالی که به بدبختی خود می گریستم از دست شویی که خارج شدم رو به بهرام کرده و پرسیدم تو چه کردی؟ می دانی اگر پدر و مادرم بفهمند از غصه دق خواهند کرد؟! و بهرام انگار که هیچ اتفاقی رخ نداده با خونسردی پاسخ داد: چیزی که نشده! من غذایی را دوست داشتم که قرار بوده تا چند وقت دیگر از آن استفاده کنم! ولی عجله به خرج داده ام و قبول می کنم که اشتباه کرده ام ولی تو نگران نباش من آن قدرها بی معرفت نیستم که اجازه بدهم تو با مشکلی مواجه شوی و بعد هم شروع به دلداری دادن من کرد و از من خواست که آرامش خودم را حفظ کنم و غصه هیچ چیز را هم نخورم!؟ و در همان روز و همان شرایط هم سوگند یاد کرد و قول داد که تابستان همین امسال یعنی تا ۲،۳ ماه دیگر مادرش را برای انجام خواستگاری رسمی به خانه ما خواهد فرستاد که متاسفانه هیچ وقت چنین اتفاقی نیفتاد و هر بار هم با او که پس از آن ماجرا هر چند روز یک بار یکدیگر را می دیدیم صحبت می کردم و از او درباره زمان آمدن مادرش برای خواستگاری می پرسیدم، او انجام این موضوع مهم را که بارها و بارها قولش را به من داده بود به وقت دیگری موکول می کرد تا این که در نهایت ناباوری متوجه شدم که همه این حرف ها دروغ بوده و او از ابتدا هم قصد ازدواج با مرا نداشته است به سراغ دوستم نرگس که باعث و بانی تمام این بدبختی های من بود رفتم به امید آن که از او کمک بگیرم موضوع را با او در میان گذاشتم و به نام برده که به اشتباه هنوز هم فکر می کردم دوست من است گفتم که بهرام چه کرده است از او خواستم که به نزد خاله اش (مادر بهرام) برود و از او بخواهد تا در رفع این مشکل یاری ام کند و در آن هنگام بود که دریافتم اصلا بهرام پسرخاله اش نبوده او با شنیدن این درخواست رو به من کرد و با خنده گفت: خاله ام کجا بوده؟ اصلا مادر من خواهری ندارد که خاله من باشد گفتم: پس... که نرگس اظهار داشت: من همین طوری به مادر می گویم خاله و حالا مانده ام که چه باید بکنم قصد دارم به مراجع قانونی متوسل بشوم و از آن ها به خاطر نجات خود از این مهلکه که به خاطر ندانم کاری و بلندپروازی های خود در آن گرفتار شده ام کمک بخواهم!
علی توپ ریز-
-@@
آب گل آلود!
کلاهم پس معرکه افتاده است و نمی دانم چه طور پل های شکسته پشت سرم را از نو بسازم؟ زن جوان که از سر غرور و تکبر برای خودش دردسر بزرگی درست کرده است، برای گریز از مشکلات به وجود آمده، در مرکز مشاوره پلیس خراسان رضوی به دنبال راه و چاره ای منطقی بود تا به هر قیمتی ، زندگی اش را حفظ کند.«منیره» در بیان داستان زندگی خود گفت: تازه دیپلم گرفته بودم که سر و کله یک خواستگار پیدا شد. با این که دوست داشتم ادامه تحصیل بدهم اما وقتی دیدم پدر و مادرم به این امر رضایت دارند و خواستگارم پسر خوبی است پس از مشورت و انجام تحقیقات لازم، جواب بله را گفتم و با محمدرضا نامزد شدم. دوران عقد، هفت ماه طول کشید و با برگزاری جشن عروسی، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. شوهرم مردی آرام و بی ریاست و با من و خانواده ام برخوردی محترمانه و مودبانه دارد. ما روزهای اول زندگی مان را خیلی شیرین و رویایی پشت سر گذاشتیم تا این که یک روز هم کلاسی قدیمی ام با یک دسته گل و جعبه شیرینی به دیدنم آمد و«سمانه» بی مقدمه حرف هایی در مورد شوهرم زد که مرا مایوس کرد. او می گفت: تو واقعا حیف شدی و عجله کردی چون از هر نظر که حساب کنی یک سر و گردن از شوهرت بالاتر هستی. کاش کمی دندان روی جگر می گذاشتی چون قراربود برای برادرم به خواستگاری ات بیاییم و...! شنیدن این حرف ها برایم ناراحت کننده بود، واقعا فکر می کردم در انتخابم اشتباه کرده ام. متاسفانه ادامه رفت و آمدهای من و سمانه باعث شد تا سر ناسازگاری و لج بازی با شوهرم بگذارم. دوستم نیز از این آب گل آلود ماهی می گرفت و هر روز مرا بدون اطلاع شوهرم به این طرف و آن طرف می برد. همسرم که متوجه این موضوع شده بود از من خواست که با او قطع ارتباط کنم، ولی افسوس که گوشم بدهکار این حرف ها نبود و ما سر این مسئله بارها با هم مشاجره کردیم. منیره ادامه داد: ۴ ماه از زندگی سرد و بی روح مان گذشت و این اواخر سمانه می گفت اگر اجازه بدهی می خواهم در مورد تو با برادرم صحبت کنم! یک روز برادر دوستم من و سمانه را با خودرو به سر کوچه رساند و شوهرم که از دور ما را دیده بود با عصبانیت و برخوردی غضبناک گفت مگر به تو نگفته ام که حق نداری با این خانم رفت و آمد کنی؟ از چه کسی اجازه گرفتی و سوار خودروی مردی غریبه شدی؟ من که احساس می کردم در حضور دوستم شخصیتم خرد شده است به طرفش حمله کردم و ما با هم درگیر شدیم. محمدرضا قهر کرد و به خانه پدرش رفت و سمانه نیز مرا به داخل خانه برد. اما او با سوءاستفاده از این فرصت تمام طلاهایم را سرقت کرد و رفت. از آن روز هرچه با این دوست ناباب تماس می گیرم جواب نمی دهد. او حتی به شوهرم زنگ زده و ادعا کرده است که من مزاحم برادرش می شوم و...!منیره در پایان گفت: خودم کردم که لعنت بر خودم باد! کاش به سمانه اجازه نمی دادم به حریم خصوصی زندگی ام وارد شود چون اعتماد بی جا، کار به دست آدم می دهد! یک نکته مهم هم این که انسان ها باید از دل زیبا باشند نه از ظاهر و قیافه! امیدوارم شوهرم فرصتی به من بدهد تا گذشته را جبران کنم
غلامرضا تدینی راد روزنامه خراسان 88.09.16
@@@@@@@@@@@@@
ادامه مطلب راهم ببينيد


















